خرید بک لینک

درباره سایت

شب های تکراری....

سلام عزیزان به وبلاگ دوست داشتنی خودتون خوش اومدین.امیدوارم مطالب این وبلاگ موردپسندتون واقع بشه.لحظه های خوش رابهتون آرزومیکنم.راستی نظریادتون نره چون من دونه به دونه نظراتونوچک میکنم.سربلندوپیروزباشین.آرزومندآرزوهایتان...

امکانات وب

سÙx84اÙx85 عزÛx8cزاÙx86 بÙx87 Ùx88بÙx84اگ دÙx88ست داشتÙx86Ûx8c Ø®Ùx88دتÙx88Ùx86 Ø®Ùx88Ø´ اÙx88Ùx85دÛx8cÙx86 اÙx85Ûx8cدÙx88ارÙx85 Ùx85طاÙx84ب اÛx8cÙx86 Ùx88بÙx84اگ Ùx85Ùx88ردپسÙx86دتÙx88Ùx86 Ùx88اÙx82ع بشÙx87.Ùx84ØxadظÙx87 Ùx87اÛx8c Ø®Ùx88Ø´Ûx8c رابÙx87تÙx88Ùx86 آرزÙx88Ùx85Ûx8cÚ©Ùx86Ùx85.راستÛx8c Ùx86ظر Ûx8cادتÙx88Ùx86 Ùx86رÙx87 Úx86Ùx88Ùx86 Ùx85Ùx86 دÙx88Ùx86Ùx87 بÙx87 دÙx88Ùx86Ùx87 Ùx86ظراتÙx88Ùx86Ùx88Úx86Ú© Ùx85Ûx8cÚ©Ùx86Ùx85 .سربÙx84Ùx86دÙx88Ù¾Ûx8cرÙx88زباشÛx8cÙx86.آرزÙx88Ùx85Ùx86دآرزÙx88Ùx87اÛx8cتاÙx86...

چند روز پیش تولدم بود ...

تعداد کمی از بازدید کننده هام بهم تبریک گفتند . با یه داستان کوتاه بروزم ... نظر یادتون نره .


عصر جمعه است و دلم گرفته . می زنم تو خیابون و از سرازیری توی بلوار پیاده میرم سمت پله های پارک که یهو یه ماشین بوق می زنه ، به روی خودم نمیارم و به سرعت قدمهام اضافه می کنم. کمی جلوتر ترمز می زنه. حالیمه چی کار داره می کنه. به روی خودم نمیارم و از کنارش بی تفاوت رد می شم.

سرعتش را هم قدم من می کنه و شیشه ی سمت کمک را میده پایین و می گه : خانوم محترم کجا تشریف می برید؟ جواب نمی دم. نیشش را تا بناگوش باز می کنه و باز می گه : خانوم عزیز ، بنده همه جوره در خدمت شما هستم. با صدای سگی که اماده پاچه گرفتنه میگم که مزاحم نشه ، اما خوب حالیش نیست. لابد فکر می کنه دارم "ناز" می کنم.

نیش ترمزی می زنه و همانطور در حال رانندگی کیف پولش را از جیب شلوارش می کشه بیرون.: خانوم محترم ، بیا بابا ،هر چی تو بگی،قربونت برم، ضد حال نزن دیگه .لای کیف پولش را باز کرده و اسکناس وچک پول تعارف می کنه و همزمان چشمک می زنه که سخت نگیرم.

یک آن هوس می کنم که بپرم و در ماشینش را باز کنم و بکشمش پایین و با قوت هر چه تمام تر ، پس کله اش را بگیرم و صورتش را توی شیشه ی ماشینش خورد کنم اما چون با خشونت مخالفم منصرف می شوم.( البته دلیل اصلیش اینه که زورم بهش نمی رسه) . دستهام را می ذارم روی شیشه و تا سینه خم می شم توی ماشین. .گل از گلش شکفته ، دور و برم را نگاه می کنم و فاصله ام را تا پارک می سنجم.

توی خیابون هیچ کس نیست. لبخند پهنی می زنم و می پرسم: حالا چی چی داری؟ کیفشو بالا میاره و نگاه هرزه اش از روی لبهایم تا سینه ها پایین می آید، کیف پول را توی هوا می قاپم و با تمام قدرتم پرت می کنم آن طرف بلوار و مثل فشنگ به سمت پارک می دوم. پشت سرم صدای کشیده شدن ترمز دستی و باز شدن در ماشین می آید و مردک از ته جگرش فریاد می زند:

اووووووووووووووووووووووووووووووی، جنده !

و من همینطور که می دوم با خودم فکر می کنم که چفدر جالب است که در ایران تا وقتی فکر می کنند جنده ای ، خانوم محترم صدایت می کنند و وقتی مشخص می شود این کاره نیستی تبدیل به یک جنده می شوی .....

برچسب: نویسنده: ارشیا تاريخ: دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت: 2:15

صفحه بندی