خرید بک لینک

درباره سایت

شب های تکراری....

سلام عزیزان به وبلاگ دوست داشتنی خودتون خوش اومدین.امیدوارم مطالب این وبلاگ موردپسندتون واقع بشه.لحظه های خوش رابهتون آرزومیکنم.راستی نظریادتون نره چون من دونه به دونه نظراتونوچک میکنم.سربلندوپیروزباشین.آرزومندآرزوهایتان...

امکانات وب

سÙx84اÙx85 عزÛx8cزاÙx86 بÙx87 Ùx88بÙx84اگ دÙx88ست داشتÙx86Ûx8c Ø®Ùx88دتÙx88Ùx86 Ø®Ùx88Ø´ اÙx88Ùx85دÛx8cÙx86 اÙx85Ûx8cدÙx88ارÙx85 Ùx85طاÙx84ب اÛx8cÙx86 Ùx88بÙx84اگ Ùx85Ùx88ردپسÙx86دتÙx88Ùx86 Ùx88اÙx82ع بشÙx87.Ùx84ØxadظÙx87 Ùx87اÛx8c Ø®Ùx88Ø´Ûx8c رابÙx87تÙx88Ùx86 آرزÙx88Ùx85Ûx8cÚ©Ùx86Ùx85.راستÛx8c Ùx86ظر Ûx8cادتÙx88Ùx86 Ùx86رÙx87 Úx86Ùx88Ùx86 Ùx85Ùx86 دÙx88Ùx86Ùx87 بÙx87 دÙx88Ùx86Ùx87 Ùx86ظراتÙx88Ùx86Ùx88Úx86Ú© Ùx85Ûx8cÚ©Ùx86Ùx85 .سربÙx84Ùx86دÙx88Ù¾Ûx8cرÙx88زباشÛx8cÙx86.آرزÙx88Ùx85Ùx86دآرزÙx88Ùx87اÛx8cتاÙx86...

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب

می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد

برچسب: نویسنده: ارشیا تاريخ: دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت: 1:24

صفحه بندی