خرید بک لینک

درباره سایت

شب های تکراری....

سلام عزیزان به وبلاگ دوست داشتنی خودتون خوش اومدین.امیدوارم مطالب این وبلاگ موردپسندتون واقع بشه.لحظه های خوش رابهتون آرزومیکنم.راستی نظریادتون نره چون من دونه به دونه نظراتونوچک میکنم.سربلندوپیروزباشین.آرزومندآرزوهایتان...

امکانات وب

سÙx84اÙx85 عزÛx8cزاÙx86 بÙx87 Ùx88بÙx84اگ دÙx88ست داشتÙx86Ûx8c Ø®Ùx88دتÙx88Ùx86 Ø®Ùx88Ø´ اÙx88Ùx85دÛx8cÙx86 اÙx85Ûx8cدÙx88ارÙx85 Ùx85طاÙx84ب اÛx8cÙx86 Ùx88بÙx84اگ Ùx85Ùx88ردپسÙx86دتÙx88Ùx86 Ùx88اÙx82ع بشÙx87.Ùx84ØxadظÙx87 Ùx87اÛx8c Ø®Ùx88Ø´Ûx8c رابÙx87تÙx88Ùx86 آرزÙx88Ùx85Ûx8cÚ©Ùx86Ùx85.راستÛx8c Ùx86ظر Ûx8cادتÙx88Ùx86 Ùx86رÙx87 Úx86Ùx88Ùx86 Ùx85Ùx86 دÙx88Ùx86Ùx87 بÙx87 دÙx88Ùx86Ùx87 Ùx86ظراتÙx88Ùx86Ùx88Úx86Ú© Ùx85Ûx8cÚ©Ùx86Ùx85 .سربÙx84Ùx86دÙx88Ù¾Ûx8cرÙx88زباشÛx8cÙx86.آرزÙx88Ùx85Ùx86دآرزÙx88Ùx87اÛx8cتاÙx86...

این بار بجای خودکار، مدادی برداشتم برای بهتصویر کشیدن دردهایم همان مدادی را که کلاس اول ابتدایی آموختم باآن بنویسم: آب، بابا،بابا نان دادٰآن مرد با اسب آمد...همان مدادی که از جنس چوب درختان جنگلی است و خاطراتزیبای کودکیم در جنگل را زنده میکند...

حال با همان مداد مینویسم اما با کمی تغییر،دیگر آبی نیست که عطش بی حدم را برطرف کند هرآبی مینوشم شورتر از قبلی است عطشم رابیشتر میکند...

بابا دیگر آن محبت قبل را ندارد تا از او دورمیشوم دلش برایم تنگ میشود اما وقتی کنارش هستم؟؟؟ نه انصاف نیست او همیشه خوب استاین منم که دیگر آن کودک پاک و معصوم و صمیمی قبل نیستم ، بابا هنوز هم نان می آوردولی خیلی سخت تر از قبل، همه چیز گران شده است حتی انسانیت....

آن مرد دیگر با اسب نمی اید ، امروزه گرگیاست که در لباس بره می آید، به بره های ساده حمله میکندٰمی درد ، می کشد و تنها چیزیکه باقی میگذارد رد خونی است که نمایانگر یک قلب زخمی دریده شده است...

چقدر کتابهای سال اولمان عوض شده اند ، دیگرجذاب نیستند هرچقدر به کلمات و جملات آن کتابها می اندیشم می بینم هرکدام گوشزدی بودبرای امروزم اما به شکل کنایه، ولی در کودکی نفهمیدم...

باید میفهمیدم همیشه آب رفع عطش نمیکند، همیشهپدر نمیتواند نان بیاورد و همیشه آن مرد با اسب نمی آید... حتی مدادهای امروزی هم دیگرجذاب نیستند همه جنسشان پلاستیکی شده، دیگر نمیتوان از آنها بوی ناب درختان جنگل راحس کرد زیرا بوی نفت شان سرآدم را می زند...

برچسب: نویسنده: ارشیا تاريخ: دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت: 1:24

صفحه بندی