سلام عزیزان به وبلاگ دوست داشتنی خودتون خوش اومدین.امیدوارم مطالب این وبلاگ موردپسندتون واقع بشه.لحظه های خوش رابهتون آرزومیکنم.راستی نظریادتون نره چون من دونه به دونه نظراتونوچک میکنم.سربلندوپیروزباشین.آرزومندآرزوهایتان...
این بار بجای خودکار، مدادی برداشتم برای بهتصویر کشیدن دردهایم همان مدادی را که کلاس اول ابتدایی آموختم باآن بنویسم: آب، بابا،بابا نان دادٰآن مرد با اسب آمد...همان مدادی که از جنس چوب درختان جنگلی است و خاطراتزیبای کودکیم در جنگل را زنده میکند...
حال با همان مداد مینویسم اما با کمی تغییر،دیگر آبی نیست که عطش بی حدم را برطرف کند هرآبی مینوشم شورتر از قبلی است عطشم رابیشتر میکند...
بابا دیگر آن محبت قبل را ندارد تا از او دورمیشوم دلش برایم تنگ میشود اما وقتی کنارش هستم؟؟؟ نه انصاف نیست او همیشه خوب استاین منم که دیگر آن کودک پاک و معصوم و صمیمی قبل نیستم ، بابا هنوز هم نان می آوردولی خیلی سخت تر از قبل، همه چیز گران شده است حتی انسانیت....
آن مرد دیگر با اسب نمی اید ، امروزه گرگیاست که در لباس بره می آید، به بره های ساده حمله میکندٰمی درد ، می کشد و تنها چیزیکه باقی میگذارد رد خونی است که نمایانگر یک قلب زخمی دریده شده است...
چقدر کتابهای سال اولمان عوض شده اند ، دیگرجذاب نیستند هرچقدر به کلمات و جملات آن کتابها می اندیشم می بینم هرکدام گوشزدی بودبرای امروزم اما به شکل کنایه، ولی در کودکی نفهمیدم...
باید میفهمیدم همیشه آب رفع عطش نمیکند، همیشهپدر نمیتواند نان بیاورد و همیشه آن مرد با اسب نمی آید... حتی مدادهای امروزی هم دیگرجذاب نیستند همه جنسشان پلاستیکی شده، دیگر نمیتوان از آنها بوی ناب درختان جنگل راحس کرد زیرا بوی نفت شان سرآدم را می زند...
برچسب:
نویسنده: ارشیا