خرید بک لینک

درباره سایت

شب های تکراری....

سلام عزیزان به وبلاگ دوست داشتنی خودتون خوش اومدین.امیدوارم مطالب این وبلاگ موردپسندتون واقع بشه.لحظه های خوش رابهتون آرزومیکنم.راستی نظریادتون نره چون من دونه به دونه نظراتونوچک میکنم.سربلندوپیروزباشین.آرزومندآرزوهایتان...

امکانات وب

سÙx84اÙx85 عزÛx8cزاÙx86 بÙx87 Ùx88بÙx84اگ دÙx88ست داشتÙx86Ûx8c Ø®Ùx88دتÙx88Ùx86 Ø®Ùx88Ø´ اÙx88Ùx85دÛx8cÙx86 اÙx85Ûx8cدÙx88ارÙx85 Ùx85طاÙx84ب اÛx8cÙx86 Ùx88بÙx84اگ Ùx85Ùx88ردپسÙx86دتÙx88Ùx86 Ùx88اÙx82ع بشÙx87.Ùx84ØxadظÙx87 Ùx87اÛx8c Ø®Ùx88Ø´Ûx8c رابÙx87تÙx88Ùx86 آرزÙx88Ùx85Ûx8cÚ©Ùx86Ùx85.راستÛx8c Ùx86ظر Ûx8cادتÙx88Ùx86 Ùx86رÙx87 Úx86Ùx88Ùx86 Ùx85Ùx86 دÙx88Ùx86Ùx87 بÙx87 دÙx88Ùx86Ùx87 Ùx86ظراتÙx88Ùx86Ùx88Úx86Ú© Ùx85Ûx8cÚ©Ùx86Ùx85 .سربÙx84Ùx86دÙx88Ù¾Ûx8cرÙx88زباشÛx8cÙx86.آرزÙx88Ùx85Ùx86دآرزÙx88Ùx87اÛx8cتاÙx86...
چون عمرو بن لیث اسماعیل سامانی بهیکدیگر رسیدند مصاف کردند. اتفاق چنان افتاد که عمرو بن لیث

به در بلخ شکسته شد و هفتاد هزار سوار او همه به هزیمت رفتند و چون او را پیش امیر اسماعیل اوردند

بفرمود تا او را به یوزبانان سپرند و این از عجایب روزگار است . چون نماز دیگر شد فراشی که از آن عمرولیث

بود در لشگر گاه می گشت . چشمش به عمرو لیث افتاد دلش بر وی بسوخت . به نزد او رفت . عمرو او

را گفت : امشب پیش من باش که بس تنها مانده ام .. بعد از آن گفت: تا مردم زنده باشد او را از قوت چاره

نیست . تدبیر چیز خوردنی کن که من گرسنه ام . فراش یک من گوشت به دست آورد و دیگی اهنین پیدا

کرده لختی سرگین خشک برچیده کلوخی دو سه فراهم نهاد تا قلیه ای بکند . چون گوشت در دیگ انداخت

و خود به طلب نمک شد روز به اخر آمده بود . سگی بیامد و سر در دیگ کرد و پاره ای گوشت برداشت .

دهنش بسوخت سبک برآورد . حلقه ی دیگ در گردنش افتاد . از سوزش دیگ به آهنگ خاست و دیگ را

ببرد .عمرو لیث چون ان حال چنان دید رو سوی سپاه و نگهبانان کرده بخندید .،گفت : .<عبرت بگیرید که

من آن مردم که بامداد مطبخ مرا هزار و چهار صد شتر میکشید و شبانگاه سگی برداشته است و میبرد>

و گفت: صبح پادشاه بودم و شب اسیر شدم........

سیاست نامه

برچسب: نویسنده: ارشیا تاريخ: دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت: 0:58

صفحه بندی