سلام عزیزان به وبلاگ دوست داشتنی خودتون خوش اومدین.امیدوارم مطالب این وبلاگ موردپسندتون واقع بشه.لحظه های خوش رابهتون آرزومیکنم.راستی نظریادتون نره چون من دونه به دونه نظراتونوچک میکنم.سربلندوپیروزباشین.آرزومندآرزوهایتان...
به در بلخ شکسته شد و هفتاد هزار سوار او همه به هزیمت رفتند و چون او را پیش امیر اسماعیل اوردند
بفرمود تا او را به یوزبانان سپرند و این از عجایب روزگار است . چون نماز دیگر شد فراشی که از آن عمرولیث
بود در لشگر گاه می گشت . چشمش به عمرو لیث افتاد دلش بر وی بسوخت . به نزد او رفت . عمرو او
را گفت : امشب پیش من باش که بس تنها مانده ام .. بعد از آن گفت: تا مردم زنده باشد او را از قوت چاره
نیست . تدبیر چیز خوردنی کن که من گرسنه ام . فراش یک من گوشت به دست آورد و دیگی اهنین پیدا
کرده لختی سرگین خشک برچیده کلوخی دو سه فراهم نهاد تا قلیه ای بکند . چون گوشت در دیگ انداخت
و خود به طلب نمک شد روز به اخر آمده بود . سگی بیامد و سر در دیگ کرد و پاره ای گوشت برداشت .
دهنش بسوخت سبک برآورد . حلقه ی دیگ در گردنش افتاد . از سوزش دیگ به آهنگ خاست و دیگ را
ببرد .عمرو لیث چون ان حال چنان دید رو سوی سپاه و نگهبانان کرده بخندید .،گفت : .<عبرت بگیرید که
من آن مردم که بامداد مطبخ مرا هزار و چهار صد شتر میکشید و شبانگاه سگی برداشته است و میبرد>
و گفت: صبح پادشاه بودم و شب اسیر شدم........
سیاست نامه
برچسب:
نویسنده: ارشیا